میفرمود: ای فاطمه! فرشی برای عمویت بیاور، من فرشی میآوردم و به زمین میگستراندم و بر آن مینشست، وقتی که برمیخاست، از درون لباسش، چیزی به زمین میریخت، پدرم به من میفرمود: آنها را جمع کنم (با توجّه به اینکه او جبرئیل بود که به صورت دحیهی کلبی میآمد).
حضرت علی (ع) از رسول خدا (ص) پرسید: اینها چیست؟ رسول خدا (ص) در پاسخ فرمود: اینها عنبر است که از میان بالهای جبرئیل میریزد.
حضرت علی (ع) فرمود: سپس رسول خدا به من فرمود: طعام نیکوئی برای اهل خود فراهم کن،: سپس فرمود: گوشت و نان را ما میدهیم، روغن و خرما با شما باشد!.
رفتم و روغن و خرما خریدم و به حضور رسول خدا (ص) آوردم، پیامبر (ص) آستین خود را بالا زد و خرما را در میان روغن میآمیخت، و گوسفند فربه و نان بسیار برای ما فرستاد، سپس به من فرمود: هر که را که میخواهی دعوت کن، به مسجد رفتم، اصحاب در مسجد زیاد بودند، حیا کردم که عدّهای را دعوت کنم و عدّهای را دعوت نکنم، بالای بلندی رفتم و صدا زدم:
اَجِیبُوا اِلی وَلِیمَةِ فاطِمَة: «دعوت مرا به ولیمهی عروسی فاطمه (س) بپذیرید» تمام جمعیّت حرکت کردند، من از بسیاری مردم و کمی غذا، شرمنده شدم، وقتی که رسول خدا (ص) شرمندگی مرا دریافت، فرمود: دعا میکنم که خداوند برکت به غذا بدهد.
همهی آن جمعیّت از غذا خوردند و نوشیدند و برای ما دعا کردند که خدا به ما برکت بدهد، همهی آن جمعیّت که بیش از چهار هزار نفر بودند از آن غذا خوردند و سیر شدند و از غذا چیزی کم نیامد.
سپس پیامبر (ص) کاسه طلبید، کاسهها را حاضر کردند، کاسهها را پر کرد و به خانههای همسرانش فرستاد، سپس کاسهای را گرفت و غذائی در آن ریخت و فرمود: این هم برای فاطمه (س) و شوهرش.
ماجرای شب زفاف
پس از غروب خورشید، پیامبر (ص) به اُمّسلمه فرمود: فاطمه (س) را به اینجا