مسجد آمد، دیگری را بر بالای همان منبر دید، بسیار بر او سخت آمد، از این رو آن کلام را به زبان آورد، سوگند به خدا من فرزندم را به چنین کاری دستور نداده بودم.
امّا در مورد حضرت فاطمه (س) او همان بانوئی است که من برای شما از او اجازه طلبیدم که نزد او بیائید، و آمدید و گفتار او را شنیدید و از خشم او نسبت به خودتان آگاه شدید، سوگند به خدا او به من وصیّت کرد، که شما را کنار جنازهاش نیاورم، و شما در نماز بر او شرکت نکنید، من نخواستم که با وصیّت او مخالفت نمایم.
عمر گفت: این سخنان را رها کن، من اکنون خودم میروم و قبر فاطمه (س) را میشکافم و جنازهی فاطمه (س) را از قبر بیرون میآورم و بر او نماز میخوانم.
حضرت علی (ع) فرمود: سوگند به خدا اگر چنین کاری بکنی، و تصمیم بر این کار بگیری، سرت را از بدنت جدا میسازم، و در این صورت رفتار من با شما، شمشیر خواهد بود و بس.
بین علی (ع) و عمر، بگومگوی سختی درگرفت که نزدیک بود به همدیگر حمله کنند، در این هنگام جمعی از مهاجرین و انصار آمدند و آن دو را از هم جدا کردند و گفتند: سوگند به خدا ما راضی نیستیم که به پسر عمو و برادر و وصیّ پیامبر (ص) چنین سخنانی گفته شود، نزدیک بود که فتنه و آشوبی برپا گردد که متفرّق شدند.
اشعار قاضی ابوبکر
محدّث کبیر، علی بن عیسی اِرْبِلی ۹۷ در کتاب کشفالغُمّه خود (ج 2 ص 69) میگوید: بعضی از اصحاب، این اشعار قاضی ابوبکر بن ابیقریعه (از علمای اهل سنّت) را برای من خواند، که در اینجا میآورم:
یا مَنْ یُسائِلُ دائِباً عَنْ کُلِّ مُعْضَلَةٍ سَخِیفَةٍ
لا تَکْشِفَنَّ مُغَطَّئاً فَلَرُبَّما کُشِفْتَ جِیغَة
وَ لَرُبَّ مُسْتُورٍ بَدا کَلطَّبْلِ مِنْ تَحْتِ الْقَطِیفَة
اِنَّ الْجَوابَ لَحاضِرٌ لکِنَّنِّی اُخْفِیهُ خِیفَة
لَوْلا اعْتِداءُ رَعِیَّةٍ اَلْقی سِیاسَتَها الْخَلِیقَةُ
وَ سُیُوفُ اَعْداءٍ بِها هاماتنا اَبَداً نَفقِیفَة