Misbah Library
ماجرای شهادت فاطمه و خاکسپاری او ۲۵۸

فروگذار ننمودی، اینها همه بر اثر کینه‌هائی است که در دل، نسبت به ما داری، این عمل شما نظیر آنست که پیامبر (ص) را تنها غسل دادی و به ما خبر ندادی، و به پسرت حسن (ع) یاد دادی که به مسجد بیاید و خطاب به ابوبکر فریاد بزند که از منبر پدرم، پائین بیا».

حضرت علی (ع) به آنها فرمود: اگر سوگند یاد کنم حرف مرا تصدیق می‌کنید؟ ابوبکر گفت: آری.

امام علی (ع) فرمود: پیامبر (ص) به من وصیّت کرد که دیگری را در غسل دادن او شریک نکنم و فرمود: کسی جز پسر عمویم علی (ع) به بدن من نگاه نکند، من آن حضرت را غسل می‌دادم، فرشتگان بدن او را می‌گردانیدند، و فضل بن عبّاس آب به من می‌داد، در حالی که چشمهایش بسته بود، و چون خواستم که پیراهن آن حضرت را از تنش بیرون آورم، صدائی از هاتفی شنیدم ولی خود او را ندیدم که می‌گفت: پیراهن آن حضرت را از تنش بیرون نیاور، من مکرّر صدای او را می‌شنیدم ولی خودش را نمی‌دیدم، از این رو آن حضرت را در درون پیراهن، غسل دادم سپس کفن آن حضرت را نزد من آوردند، او را کفن کردم و پس از کفن کردن، پیراهن او را از تنش بیرون آوردم».

امّا در مورد فرزندم حسن (ع) و آمدن او به مسجد و اعتراض او به ابوبکر، شما همه‌ی مردم مدینه می‌دانید که حسن (ع) در وسط نماز جماعت در بین صفوف مردم عبور می‌کرد و خود را به رسول خدا (ص) می‌رسانید و بر پشت آن حضرت در سجده، سوار می‌شد، وقتی که رسول خدا (ص) سر از سجده برمی‌داشت، یک دست بر پشت حسن می‌گرفت و یک دست بر پاهای او، و این گونه او را بر دوش خود نگه می‌داشت تا از نماز فارغ گردد.

گفتند: آری ما این موضوع را می‌دانیم.

حضرت علی (ع) افزود: باز شما مردم مدینه می‌دانید که گاهی رسول خدا (ص) بالای منبر بود، وقتی حسن (ع) وارد مسجد می‌شد، آن حضرت در وسط سخنرانی از منبر پائین می‌آمد و حسن را بر گردن خود سوار می‌نمود و پاهای حسن را به سینه‌اش می‌گرفت تا خطبه را تمام کند و مردم برق خلخال (پابند) حسن را در آخر مسجد می‌دیدند، با توجه به این که حسن (ع) این محبتها را از پیامبر (ص) دیده بود، وقتی به