«ای ابوالحسن! این چه کاری است که انجام دادهای، سوگند به خدا قطعاً قبر زهرا (س) را نبش میکنیم، و بر او نماز میخوانیم».
حضرت علی (ع) دست بر دامن او زد و آن را پیچید و به زمین کشید، عمر به زمین افتاد، علی (ع) به او فرمود:
«ای پسر سودای حبشیّه! من از حق خودم گذشتم از بیم آنکه مردم از دین خارج نگردند، امّا در مورد نبش قبر فاطمه (س)، سوگند به خدائی که جانم در اختیار او است، اگر چنین کنید، زمین را از خون شما سیراب میکنم، چنین نکنید تا جان سالمی از میان بدر برید».
ابوبکر به حضور علی (ع) آمد و عرض کرد: ترا به حق رسول خدا (ص) و به حق آن کسی که بالای عرش است (یعنی خدا) سوگند میدهم، عمر را رها کن، ما چیزی را که شما نپسندید، انجام نمیدهیم.
آنگاه علی (ع)، عمر را رها کرد، و مردم متفرّق شدند و از فکر نبش قبر منصرف گردیدند.
توضیحات علی برای عمر و ابوبکر
در کتاب علل الشّرایع (تألیف شیخ صدوق) آمده: شخصی از امام صادق (ع) دربارهی تصمیم بر نبش قبر فاطمه (س) سؤال کرد، آن حضرت در پاسخ فرمود: علی (ع) شبانه جنازه را از خانه بیرون آورد، چند چوب از درخت خرما را با آتش روشن کرد، و از نور روشنائی آنها به راه افتاد، تا آنکه بر آن نماز خواند و آن را شبانه به خاک سپرد، صبح آن شب، ابوبکر و عمر، مردی از قریش را ملاقات کردند و از او پرسیدند: از کجا میآئی؟
او گفت: از خانهی علی (ع) میآیم، رفته بودم در مورد وفات فاطمه (س) به علی (ع) تسلیت بگویم.
آنها پرسیدند: مگر فاطمه (س) از دنیا رفت؟
او گفت: آری، در نیمه شب او را دفن کردند.
آن دو نفر، سخت پریشان شدند و از خوف سرزنش مردم، بسیار هراسان گشتند، به حضور علی (ع) آمدند و عرض کردند: «سوگند به خدا از حیله و دشمنی با ما هیچ