هنگامی که بدن فاطمه (س) را در میان قبر نهاد، گفت:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمْ، بِسْمِ اللَّهِ وَ بِاللَّهِ وَ عَلی مِلةِ رَسُولِاللَّهِ مُحَمّد بْنِ عَبْدِاللَّهِ...
: «ای صدیقه! تو را به کسی که بهتر از من است تسلیم کردم، و برای تو همان را که خدا میپسندد، پسندیدم، سپس این آیه را خواند:
مِنْها خَلَقْناکُمْ وَ فِیها نَعِیدُکُمْ وَ مِنْها نُخْرِجُکُمْ تارَةً اُخْری.
: «ما شما را از آن خاک آفریدیم، و در آن بازمیگردانیم، و از آن نیز بار دیگر شما را بیرون میآوریم» (طه- 55).
وقتی که قبر را هموار کرد و مقداری آب بر آن پاشید، کنار قبر، گریان و محزون نشست، عباس (عمویش) آمد دستش را گرفت و به خانهاش برد.
جلوگیری شدید علی از نبش قبر
روایت شده: شبی که جنازهی فاطمه (س) را دفن کردند، در قبرستان بقیع صورت چهل قبر تازه احداث کردند.
و وقتی که مسلمانان از وفات فاطمه (س) آگاه شدند به قبرستان بقیع رفتند، در آنجا چهل قبر تازه یافتند، قبر فاطمه (س) را پیدا نکردند، صدای ضجّه و گریه از آنها برخاست، همدیگر را سرزنش میکردند، و میگفتند: پیامبر شما جز یک دختر در میان شما نگذاشت، ولی او از دنیا رفت و به خاک سپرده شد و در مراسم نماز و دفن او حاضر نشدید، و قبر او را نمیشناسید.
سران قوم گفتند: بروید عدّهای از زنان با ایمان را بیاورید تا این قبرها را نبش کنند، تا جنازهی فاطمه (س) را پیدا کنیم و بر او نماز بخوانیم، و قبرش را زیارت کنیم.
علی (ع) از این تصمیم، با خبر شد، خشمگین از خانه بیرون آمد، آنچنان خشمگین بود که چشمهایش سرخ شده بود و رگهای گردنش پر از خون گشته بود، و قبای زردی که هنگام ناگواریها میپوشید، پوشیده بود، و بر شمشیر ذوالفقارش تکیه نموده بود تا به قبرستان بقیع آمد، و مردم را از نبش قبرها ترسانید.
مردم گفتند: این علی بن ابیطالب (ع) است که میآید در حالی که سوگند یاد کرده که اگر یک سنگ از این قبرها جابجا شود، تمام شما را خواهد گشت.
در این هنگام، عمر با جمعی از اصحابش با علی (ع) ملاقات کردند، عمر گفت: