وقتی که بلال گفت: اَشْهَدُ أنَّ مُحَمَّداً رَسُولُاللَّه
فاطمه (س) ضجّه زده و بیهوش به روی زمین افتاد.
مردم به بلال گفتند: اذان را قطع کن که فاطمه (س) از دنیا رفت، و گمان کردند که فاطمه (س) جان داد.
بلال، اذانش را قطع کرد و ناتمام گذاشت، وقتی که فاطمه (س) به هوش آمد، از بلال خواست که اذان را تمام کند.
بلال اذان را تمام نکرد و به فاطمه (س) عرض کرد: «ای سرور بانوان، بیم آن دارم که وقتی صدای مرا بشنوی به جانت آسیب برسد».
فاطمه (س) بلال را معاف داشت.
فاطمه کنار قبر شهدای احد
امام صادق (ع) فرمود: فاطمه (س) هفتاد و پنج روز بعد از رسول خدا (ص) زندگی کرد، در این مدّت هیچکس او را خوشحال و خندان ندید در هر هفته دوبار، دوشنبه و پنجشنبه کنار قبر شهیدان اُحُد میرفت و اشاره میکرد و میگفت: در اینجا رسول خدا (ص) بود، و در آنجا مشرکین بودند (اشاره به جنگ اُحُد در میدان اُحُد).
و در روایت دیگر آمده: فاطمه (س) در آنجا نماز میخواند و دعا میکرد، و این کار تا آخر عمر آن حضرت ادامه یافت.
و از محمود بن لُبید نقل شده که گفت: هنگامی که رسول خدا (ص) رحلت کرد، فاطمه (س) کنار قبرهای شهیدان میآمد، کنار قبر حضرت حمزه (ع) توقف میکرد و گریه مینمود.
در یکی از روزها کنار قبر حضرت حمزه (ع) رفتم، دیدم فاطمه (س) در آنجا گریه میکند، او را به خود واگذاشتم، وقتی که آرام گرفت، به حضورش رفتم و سلام کردم و گفتم: «ای سرور زنان، سوگند به خدا با این سوز و گداز تو، بندهای دلم پاره پاره شد».
فرمود: ای ابوعمر! سزاوار است که گریه کنم، چرا که بهترین پدران، حضرت رسول خدا (ص) را از دست دادهام، آه! چقدر مشتاق دیدار آن حضرت هستم.
سپس این شعر را خواند: