محمد (ص) تسلّی میدهم، و به خودم میگویم، سرانجام راه ما به سوی مرگ است، اگر کسی امروز نمیرد، فردا خواهد مُرد.
و نیز میفرمود:
اِذا اشْتَدَّ شَوْقِی زُرْتُ قَبْرَکَ باکِیاً
اَنُوحُ وَ اَشْکُو لا اَراکَ مُجاوِبِی
فَیا ساکِنَ الْغَبْراءِ عَلَّمْتَنِی البُکاءَ
وَ ذِکْرُکَ اَنْسانِی جَمِیعَ المَصائبِ
فَاِنْ کُنْتَ غَنّیِ فِی التُّرابِ مُغَیَّباً
فَما کُنْتَ عَنْ قَلْبِی الْحَزِینِ بِغائبِ
یعنی: هر وقت اشتیاقم به دیدار تو زیاد میشود، گریان کنار قبر تو میآیم، ناله و زاری میکنم و شکْوه مینمایم، ولی جواب مرا نمیدهی.
ای کسی که در دامن خاک آرمیدهای، گریه را به من آموختی (موجب گریهی من شدی) و یا تو همهی مصائب را از یاد من میبرد.
گرچه در دل خاک، از من پنهان شدهای، ولی از قلب پراندوه من پنهان نیستی (و در قلبم جا گرفتهای)
هنگامی که امیر مؤمنان علی (ع) جنازهی پیامبر (ص) را از همان زیر پیراهنش غسل میداد، فاطمه (س) چنین میگفت:
پیراهن پیامبر (ص) را به من بنما، وقتی آن پیراهن را بوئید بیهوش شد وقتی که علی (ع) فاطمه (س) را چنین یافت، پیراهن را از او پنهان کرد.
اذان بلال حبشی و فریاد گریهی زهرا
روایت شده: روزی فاطمه (س) فرمود: بسیار مایلم که صدای اذان مؤذّن پدرم را بشنوم (با توجّه به اینکه بلال حبشی، بعد از رحلت پیامبر (ص) اذان نمیگفت تا دیگران را تأیید نکند)
این خبر به بلال حبشی رسید، طبق خواهش فاطمه (س) صدای خود را به اذان. بلند کرد.
وقتی که گفت: اَللَّه اَکبَرُ. اللَّه اَکْبَرُ.
فاطمه (س) بیاد زمان پدر افتاد، آنچنان بیتاب شد، که نتوانست از گریه خودداری کند.