ذَلِكَ إِنَّ خَالِقَنَا لَطِيفٌ لَا كَلُطْفِ خَلْقِهِ فِي صَنْعَتِهِمْ وَ قُلْنَا إِنَّهُ سَمِيعٌ لِأَنَّهُ لَا يَخْفَى عَلَيْهِ أَصْوَاتُ خَلْقِهِ مَا بَيْنَ الْعَرْشِ إِلَى الثَّرَى مِنَ الذَّرَّةِ إِلَى أَكْبَرَ مِنْهَا فِي بَرِّهَا وَ بَحْرِهَا وَ لَا تَشْتَبِهُ عَلَيْهِ لُغَاتُهَا فَقُلْنَا عِنْدَ ذَلِكَ إِنَّهُ سَمِيعٌ لَا بِأُذُنٍ وَ قُلْنَا إِنَّهُ بَصِيرٌ لَا بِبَصَرٍ لِأَنَّهُ يَرَى أَثَرَ الذَّرَّةِ السَّحْمَاءِ فِي اللَّيْلَةِ الظَّلْمَاءِ عَلَى الصَّخْرَةِ السَّوْدَاءِ وَ يَرَى دَبِيبَ النَّمْلِ فِي اللَّيْلَةِ الدُّجُنَّةِ وَ يَرَى مَضَارَّهَا وَ مَنَافِعَهَا وَ أَثَرَ سِفَادِهَا ١ وَ فِرَاخَهَا وَ نَسْلَهَا فَقُلْنَا عِنْدَ ذَلِكَ إِنَّهُ بَصِيرٌ لَا كَبَصَرِ خَلْقِهِ قَالَ فَمَا بَرِحَ حَتَّى أَسْلَمَ وَ فِيهِ كَلَامٌ غَيْرُ هَذَا.
پس چطور به خداوند بزرگی که مخلوقاتی ریز و درشت دارد و در جانوران روح هایی قرار داده و هر جنسی را از جنس دیگر متباین ساخته بطوری که هیچ شبیه یکدیگر نیستند، لطیف (دقیق و با ظرافت) گفته نشود؟ پس هر کدام از این مخلوقات در ترکیب ظاهری اش لطفی از خالق لطیف و خبیر داراست، سپس در درختان و میوه های خوراکی و غیر خوراکی آن دقّت کردیم و آن وقت گفتیم: خالق ما، لطیف است ولی نه مانند لطیف بودن مخلوقات در کارهایشان، و گفتیم: او شنوایی است که صدای تمام خلائق از عرش تا فرش از مورچه های ریز گرفته تا بزرگتر از آن، در دریا و خشکی بر او پوشیده نیست و زبان آنها را با هم اشتباه نمی کند و در این موقع گفتیم: او شنواست ولی بدون گوش. و گفتیم او بیناست ولی نه با چشم، زیرا او اثر دانه بسیار ریز و سیاه خردل را در شب ظلمانی بر روی سنگ سیاه می بیند و نیز حرکت مورچه را در شب تاریک می بیند و از نفع و ضرر آن مطّلع است و آمیزش و بچه ها و نسل آن را می بیند، و در نتیجه گفتیم: او بیناست امّا نه مانند بینا بودن مخلوقات. راوی گوید: و این سؤال و جواب به همین منوال ادامه داشت تا آن زندیق مسلمان شد، و مطالب دیگری غیر از این هم در حدیث هست.
ج، الإحتجاج رواه مرسلا عن محمد بن عبد اللّٰه الخراساني إلى آخر الخبر بيان أوجدني أي أفدني كيفيته و مكانه و أظفرني بمطلبي الذي هو العلم بهما هو أين الأين أي جعل الأين أينا بناء على مجعولية الماهيات أو أوجد حقيقة الأين و كذا الكيف و الكيفوفية و الأينونية الاتصاف بالكيف و الأين قوله فإذن إنه لا شي ء هذا السائل لما كان وهمه غالبا على عقله زعم أن الموجود ما يمكن إحساسه فنفى الوجود عنه تعالى بناء على أنه عليه السلام نفى عنه أن يحس فأجاب عليه السلام بأنك جعلت تعاليه عن أن يدرك بالحواس دليلا على عدمه و نحن إذا عرفناه بتعاليه عن أن يدرك بالحواس أيقنا أنه ربنا بخلاف شي ء من الأشياء إذا المحسوسية تستلزم أمورا كل منها مناف للربوبية على ما برهن عليه في محله قوله فأخبرني متى كان الظاهر أنه سأل عن ابتداء كونه و وجوده و يحتمل أن يكون السؤال عن أصل زمان وجوده تعالى فعلى الأول حاصل جوابه عليه السلام أن ابتداء الزمان إنما يكون لحادث كان معدوما ثم صار موجودا و هو تعالى يستحيل عليه العدم و علی الثاني فالمراد أن الكائن في الزمان إنما يكون فيه بتغير و تبدل في ذاته و صفاته لأن الزمان نسبة المتغير إلى المتغير فيكون بحال في زمان لا يكون كذلك في زمان آخر و هو متعال عن التغير في الذات و الصفات قوله فلم احتجب توهم السائل أن احتجابه تعالى عبارة عن كونه وراء حجاب فأجاب عليه السلام بأنا غير محجوبين عنه لإحاطة علمه بنا و كنه ذاته و صفاته محجوبة عنا لعجزنا و قصورنا عن إدراكه بأن يكون المراد بالذنوب الحجب الظلمانية الإمكانية و يحتمل أن يكون
این حدیث در کتاب احتجاج نیز بصورت مرسل روایت شده است. توضیح «أوجدنی» یعنی کیفیت و مکان او را برایم بیان کن و مرا به مقصودم که آگاهی از این دو مطلب است برسان. «هو أیّن الأین» یعنی او جا را جا قرار داد - بنابر مجعول بودن ماهیات - یا حقیقت مکان را ایجاد کرد و هم چنین است در مورد کیفیت. «الکیفوفیة» و «الأینونیة» یعنی اتصاف به کیفیت و جا. «فإذن إنه لا شیء» از آنجا که وهم این پرسشگر بر عقلش غلبه داشت گمان می کرد که موجود آن چیزی است که احساس کردنش ممکن باشد پس چون امام علیه السلام محسوس بودن را از خداوند نفی کرد، این پرسشگر وجود را از خداوند نفی کرد. پس امام به او فرمود: تو برتری خداوند از محسوس شدن را دلیل بر عدمش قراردادی در حالی که ما وقتی برتری او را از محسوس شدن دانستیم یقین کردیم که او ربّ ما و برخلاف همه اشیاء است. زیرا محسوس شدن مستلزم اموری است که همۀ آنها با ربوبیت منافات دارد - چنانچه در جای خود برهان این مطلب آمده است. - «فأخبرنی متی کان» ظاهر آن است که او از ابتدایِ بودن و وجود خداوند سؤال کرد و احتمال دارد سؤالش از اصل زمانِ وجود خدا بوده است. پس بنا بر احتمال اول حاصل جواب امام این است که ابتدایِ زمان داشتن تنها برای موجود حادث است که معدوم بوده و سپس موجود شده است در حالی که عدم بر خدای متعال محال است. و بنابر احتمال دوم منظور امام این است که موجود در زمان تنها با تغیر و تبدّلی در ذات و صفاتش در زمان می باشد زیرا زمان نسبت متغیّر به متغیّر است پس موجود زمانی به یک حالتی در یک زمانی هست که در زمان دیگر به آن حالت نیست. در حالی که خداوند از تغیّر در ذات و صفات برتر است. «فلم احتجب» پرسشگر گمان کرد احتجاب خداوند یعنی بودن او در پشت پرده ای، پس امام پاسخ فرمود که ما از او مخفی نیستیم زیرا علم او به ما احاطه دارد و کنه ذات و صفات او از ما پوشیده است زیرا از ادراک او عاجزیم. این معنا بنا بر این است که مراد از گناهان، حجابهای ظلمانی امکانی باشد.