دهان خارپشت، بیانگر برگشتن و اعراض مردم از حقّ و قائم مقام رسول خدا (ص) است، سپس این معنی به ذهنم آمد که خورده شدن مار، حاکی از این است که مار خلافت خورده میشود (و در دست بیگانه قرار میگیرد).
با شتاب شترم را میراندم تا به مدینه رسیدم، دیدم مردم مدینه غرق در عزا و گریه و ناله هستند، و همانند گریهی حاجیان در هنگام شروع احرام میگریند، از مردم پرسیدم: چه شده است؟
گفتند: رسول خدا (ص) رحلت نموده است، همین که این خبر را شنیدم به سوی مسجد رفتم، دیدم کسی در مسجد نیست، به در خانه پیامبر (ص) رفتم، دیدم در بسته است، و گفته شد آن حضرت از دنیا رفته، و جسد مطهّرش را پوشیدهاند و تنها اهلبیتش در کنار جنازهاش برای غسل دادن بدن هستند.
پرسیدم: مردم به کجا رفتهاند.
گفتند: مردم به سیقفهی بنیساعده نزد اجتماع انصار رفتهاند، من خود را به سقیفه رساندم: ابوبکر، عمر، مغیره، ابوعبیدهی جرّاح و جماعتی از قریش را دیدم، و همچنین در میان انصار، سعد بن دلهم و شعرای آنها از جمله رئیس شاعرانشان، حسّان بن ثابت را دیدم، با قریشیان و انصار دربارهی امر خلافت سخن به میان آوردم، از هیچکدام سخن حقّی نشنیدم، پس با ابوبکر بیعت کردند...
بعداً ابوذویب به همان بیابانی که از آنجا آمده بود، بازگشت، و در آنجا ماند تا در زمان خلافت عثمان از دنیا رفت.
اشعاری در مرثیهی سقیفه
و باز عالم نامبرده (عبیداللَّه اسد آبادی) نقل میکند: نابغهی جُعدی ۳۰ از منزل خود خارج شد، و از وضع مردم پس از رحلت پیامبر (ص) سؤال کرد، عمران بن حصین به او (در مورد اجتماع سقیفه) گفت:
اِنْ کُنْتُ اَدْرِی فَعَلَیِّ بَدْنَةٌ
مِنْ کَثْرَة التَّخْلِیطِ اِنّیِ مَنْ اَنَا
: «اگر من خودم را در میان آن همه جمعیت و اختلاف و اختلاط، میشناختم یک