حضرت علی (ع) بیل را به زمین گذارد و دستهی آن در دستش بود، چنین فرمود:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ- الم. اَحَسِبَ النّاسُ اَنْ یُتْرَکُوا اَنْ یَقُولُوا آمَنّا وَ هُمْ لا یُفْتَنُونَ- وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَیَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِینَ صَدَقُوا وَ لَیَعْلَمَنَّ الْکاذِبِینَ- اَمْ حَسِبَ الَّذِینَ یَعْمَلُونَ السَّیِئاتِ اَنْ یَسْبِقُونا ساءَ ما یَحْکُمُونَ.
: «بنام خداوند بخشندهی مهربان- الم- آیا مردم گمان کردند که به حال خود رها میشوند، و آزمایش نخواهد شد؟- ما کسانی را که پیش از آنها بودند آزمودیم، باید علم خدا در مورد کسانی که راست میگویند و کسانی که دروغ میگویند، تحقّق یابد- آیا کسانی که اعمال بد بجا میآورند، گمان کردند از حوزهی قدرت ما بیرون خواهند رفت؟ چه داوری بدی میکنند؟».
رد پیشنهاد ابوسفیان
ابوسفیان به درِ خانهی پیامبر (ص) آمده بود، علی (ع) و عباس (عموی آنحضرت) به او نگاه میکردند ببینند که چه میگوید، ابوسفیان این اشعار را خواند:
بَنِیهاشِمٍ لا تَطْمَعُوا النّاسَ فِیکُمُ
وَ لا سِیّماتَیْمِ بْنِ مُرَّةٍ اَوْ عَدِیّ
فَمَا الْاَمْرُ الّا فِیکُمُ وَ اِلَیْکُمُ
وَ لَیْسَ لَها اِلّا اَبُوحَسَنٍ عَلِیّ
اَبا حَسَنٍ فَاشْدُدْ بِها کَفَّ حازِمٍ
فَاِنَّکَ بِالْاَمْرِ الَّذِی تُرْتَجی مَلِیّ
: «ای دودمان بنیهاشم، دیگران را در مورد خلافت خودتان، به طمع نیندازید، بخصوص طایفه تَیْم بن مرّه (ابوبکر) و طایفه عَدّی (عمر) را، امر خلافت از آن شما بنیهاشم است و به شما بازمیگردد، و آن مخصوص ابوالحسن علی (ع) میباشد، ای ابوالحسن! بوسیلهی خلافت، پنجه و پشتکار خود را محکم و استوار کن، زیرا تو به امر خلافت که امید داری، شایسته و سزاوار میباشی».
سپس فریاد زد: ای بنیهاشم! ای فرزندان عبدمناف! آیا شما راضی میشوید که ابوفصیل پست پسر پست حاکم شما گردد، سوگند به خدا اگر بخواهید، لشکر بسیار از سواره و پیاده آماده سازم که آنها را در تنگنا قرار دهند!!.
امیر مؤمنان (ع) (که از ماهیّت ناپاک ابوسفیان اطلاع داشت) به ابوسفیان فرمود: برگرد! که سوگند به خدا آنچه را میگوئی برای خدا نیست، تو همیشه در حال فریب و خدعه به اسلام و مسلمین هستی، و ما به تجهیز جنازهی رسول اکرم (ص) بودیم، و هر