Misbah Library
روزهای آخر عمر زهرا و گفتار او ۲۳۴

به آنها اجازه نداده‌ای، آنها از من خواسته‌اند که از شما خواهش کنم به آنها اجازه بدهی.

فاطمه (س) فرمود: «سوگند به خدا به آنها اجازه نمی‌دهم و با آنها حتی یک کلمه سخن نمی‌گویم تا پدرم رسول خدا (ص) را ملاقات کنم، و آنچه را که نسبت به من روا داشتند، به رسول خدا (ص) شکایت نمایم.

علی (ع) فرمود: «من از طرف آنها ضامن شده‌ام که از تو اجازه بگیرم».

فاطمه زهرا (س) به علی (ع) عرض کرد:

اِنْ کُنْتَ قَدْ ضَمِنْتَ لَهُما شَیْئاً فَالْبَیْتُ بَیْتُکَ وَالنِّساءُ تتبعُ الرِّجالَ لا اُخالِفُ عَلَیْکَ بِشَیْ‌ءٍ فَاَذِّنْ لِمَنْ اَحْبَبْتَ.

: «اگر از طرف آنها چیزی را ضامن شده‌ای، خانه، خانه‌ی تو است و زنان از مردانشان پیروی می‌کنند، و من با رأی تو در هیچ چیز مخالفت نمی‌کنم، آنچه را دوست داری اجازه بده.

علی (ع) از خانه بیرون آمد و به ابوبکر و عمر، اجازه داد، آنها وارد خانه شدند، وقتی که نگاهشان به فاطمه (س) افتاد، سلام کردند.

ولی فاطمه (س) جواب سلام آنها را نداد، و روی خود را از آنها برگردانید، آنها به روبروی آن حضرت گردیدند، فاطمه (س) باز روی خود را از آنها برگردانید، و این موضوع چند بار تکرار شد، آنگاه به علی (ع) عرض کرد: «روی مرا بپوشان»، و به بانوانی که حاضر بودند فرمود: روی مرا برگردانید، وقتی که روز او را برگرداندند، باز آن دو نفر، روبروی زهرا (س) آمدند، و خواهش کردند که فاطمه (س) از آنها راضی گردد، و گذشته‌ها را ببخشد.

فاطمه (س) فرمود:

«شما را به خدا سوگند می‌دهم، آیا بیاد دارید که پدرم رسول خدا (ص) درباره‌ی موضوعی که برای علی (ع) پیش آمده بود، شما را نیمه‌شب به حضور طلبید؟»

آنها گفتند: آری، آن شب را بیاد داریم.

فاطمه (س) فرمود: شما را سوگند به خدا می‌دهم آیا از پیامبر (ص) شنیدید که می‌فرمود:

فاطِمَةٌ مِنّیِ وَ اَنَا مِنْها، مَنْ آذاها فَقَدْ آذانِی وَ مَنْ آذانِی فَقَدْ آذَی اللَّه...

: «فاطمه، پاره‌ی تن من است، و من از او هستم، کسی که او را بیازارد، مرا آزرده است، و