قوم گفتند: «ما نیازی به تو و قرآن تو نداریم، اکنون آن قرآن را بردار و ببر و از آن جدا نشو».
حضرت علی (ع) از قوم، روی گردانید و به خانهاش رفت، و شیعیان او نیز خانهنشین شدند، زیرا رسول خدا (ص) از آنها پیمان گرفته بود که چنین کنند.
ولی آن قوم، دست نکشیدند، به خانه علی (ع) هجوم آوردند و در خانهاش را سوزاندند و آن حضرت را با اجبار به سوی مسجد بردند، و فاطمه (س) را در کنار در خانه، در فشار قرار دادند بطوری که فرزندش محسن، سقط گردید.
به علی (ع) گفتند: بیعت کن، او بیعت نکرد و گفت: بیعت نمیکنم، گفتند: اگر بیعت نکنی ترا میکشیم.
فرمود: اگر مرا بکشید، من بندهی خدا و برادر رسول خدا (ص) هستم، دستش را باز کردند ولی آن حضرت دستش را بست، باز کردن دست او بر آنها سخت شد، در حالی که دستش بسته بود، (دست ابوبکر را) بر دست او مالیدند.
دو معجزهی تکان دهنده
مسعودی در ادامهی سخن میگوید: سپس بعد از چند روز، حضرت علی (ع) یکی از آن افراد (ابوبکر) را دید و او را به یاد خدا آورد، و ایّام خدا را به یاد او انداخت، و به او فرمود: «آیا میخواهی بین تو و پیامبر (ص) جمع کنم، تا ترا امر و نهی کند!».
او گفت: آری، با هم به سوی مسجد قُبا رفتند، رسول خدا (ص) را به او نشان داد که در مسجد نشسته بود، رسول خدا (ص) به او فرمود: «ای فلانی! این گونه با من پیمان بستهای که امر رهبری را به علی (ع) واگذار کنی، امیر مؤمنان، علی (ع) است!».
او همراه علی (ع) بازگشت، و تصمیم گرفت که امر خلافت را به علی (ع) تسلیم نماید، ولی رفیقش نگذاشت! و گفت: این سحرِ آشکار است و جادوی معروف بنیهاشم است مگر فراموش کردهای که من و تو در نزد ابن ابیکبشه پیامبر (ص) بودیم به دو درخت امر کرد، آنها بهم چسبیدند، و در پشت آن درختها قضای حاجت کرد، سپس به آن درختها امر کرد و آنها از همدیگر جدا شدند و به حال اول بازگشتند؟!!
اوّلی پاسخ داد اکنون که تو این جریان را به یاد من آوردی، من نیز به یاد جریان دیگری افتادم و آن اینکه: من و او (پیامبر) در غار (صور) پنهان شده بودم، او دستش را