را بکشند، تا اینکه فرمود:
«ولی نزد ابوبکر بروید، و آنچه را که از پیامبر خود (در شأن من) شنیدهاید به او خبر دهید، و او را از شبهه خارج سازید تا این موضوع، حجّت را بر ضدّ او نیرومندتر کند، و عقوبت او را هنگامی که در پیشگاه خدا قرار میگیرد رساتر نماید، که پیامبر خدا را نافرمانی کرده و با او مخالفت نموده است!».
آن دوازده نفر به مسجد رفتند و آن روز، روز جمعه (چهارمین روز رحلت رسول خدا (ص)) بود، اطراف منبر رسول خدا (ص) را احاطه نمودند.
وقتی که ابوبکر به منبر رفت، هر یک از آن دوازده نفر، سخنی را (به طور مستدل) به ابوبکر گفتند، و از حق و شأن علی (ع) دفاع نمودند و گفتار پیامبر (ص) را در فضائل علی (ع) بیاد او آوردند، که برای رعایت اختصار از ذکر آن سخنان، خودداری شد. ۴۷ .
نخستین کسی که با ابوبکر سخن گفت، خالد بن سعید بن عاص بود، سپس بقیّهی مهاجران، و بعد از آنها انصار، سخن گفتند.
روایت شده وقتی که آنها از گفتار خود فارغ شدند، ابوبکر در بالای منبر درمانده شد و جوابی خردپسند بر رد آنها نداد جز اینکه گفت:
وَلّیْتُکُمْ وَلَسْتُ بِخَیْرِکُمْ، اَقِیلُونِی اَقِیلُونِی.
: «ولایت بر شما شایستهی من نیست و من بهترین شما نیستم، بیعت خود را نسبت به من فسخ کنید و بشکنید».
عمر بن خطّاب فریاد زد انْزِلْ عَنْها یالُکَعْ...: «ای فرومایه! از منبر پائین بیا، وقتی که تو قدرت پاسخگوئی به استدلالات قریش نداری، چرا خود را در چنین مقامی قرار دادهای؟! سوگند به خدا تصمیم گرفتهام تو را از این مقام خلع کنم و آن را به «سالم» غلام آزاد شدهی حُذیفه بسپارم.
ابوبکر از منبر پائین آمد، سپس دست عمر را گرفت و او را به خانهی خود برد، سه روز در خانه ماندند و به مسجد رسول خدا (ص) نرفتند.