Misbah Library
علامه محمدباقر مجلسی 3 110
ترجمهٔ فارسی: گروه مترجمان، نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور

قَالَ اَلْمُفَضَّلُ حَانَ وَقْتُ الزَّوَالِ فَقَامَ مَوْلاَيَ عليه السلام إِلَى الصَّلاَةِ وَ قَالَ بَكِّرْ إِلَیَّ غَداً إِنْ شَاءَ اللَّهُ تَعَالَى فَانْصَرَفْتُ وَ قَدْ تُضَاعَفُ سُرُورِي بِمَا عَرَّفَنِيهِ مُبْتَهِجاً بِمَا مَنَحَنِيهِ حَامِداً لِلَّهِ عَلَى مَا آتَانِيهِ فَبِتُّ لَيْلَتِي مَسْرُوراً مُبْتَهِجاً .

مفضّل گفت: چون سخن بدینجا رسید وقت زوال شد و مولای من به نماز برخاست و فرمود: فردا بامداد بیا إن شاء اللَّه! پس برگشتم شاد و مسرور و مبتهج و محبور به آنچه مولای من مرا از لطایف علوم و غرایب حکم بر من افاضه فرمود و خدا را بر این نعمت عظمی حمد و ثنا گفتم و شب به غایت شادی و سرور خفتم. توضیح «

بيان: البشم محركة التخمة و السأمة بشم كفرح و أبشمه الطعام و الفراش هي التي تقع في السراج و اليعسوب أمير النحل و طائر أصغر من الجرادة أو أعظم و قوله عليه السلام: ناشزتين بالمعجمة أي مرتفعين و في بعض النسخ بالمهملة أي مبسوطتين و السری السير بالليل و قال الفيروزآبادي :و التمرة كقبرة و ابن تمرة طائر أصغر من العصفور انتهى ١و فغر فاه أي فتحه و الحسك محركة نبات تعلق ثمرته بصوف الغنم قوله عليه السلام: غبيا جاهلا أي ليس له عقل يتصرف في سائر الأشياء على نحو تصرفه في ذلك الأمر المخصوص فظهر أن خصوص هذا الأمر إلهام من مدبر حكيم أو خلقة و طبيعة جبله عليها ليصدر عنه خصوص هذا الأمر لما فيه من المصلحة مع كونه غافلا عن المصلحة أيضا و لعل هذا يؤيد ما يقال إن الحيوانات العجم غير مدركة للكليات ٢و يقال دلفت الكتيبة في الحرب أي تقدمت و يقال دلفناهم فالعساكر تحتمل الرفع و النصب و الرجل بالفتح جمع راجل خلاف الفارس و انساب جری و مشی مسرعا و لا يئودها أي لا يثقلها و لجة الماء معظمه و المجذاف ما تجري به السفينة و انتجع طلب الكلاء في موضعه و حافات الآجام جوانبها و عكف على الشيء أقبل عليه مواظبا و قال الفيروزآبادي :القرمز صبغ أرمني يكون من عصارة دود في آجامهم و قال الحلزون محركة دابة تكون في الرمث أي بعض مراعي الإبل و يظهر من كلامه عليه السلام اتحادهما و يحتمل أن يكون المراد أن من صبغ الحلزون تفطنوا بإعمال القرمز للصبغ لتشابههما تم المجلس الثاني.

«البَشَم»: سوء هاضمه و سیری، «بَشَم و أبشمه الطعام». «الفراش» حشراتی که در چراغ افتند. «الیعسوب» ملکه زنبور و پرنده ای کوچکتر یا بزرگتر از ملخ. «ناشزتین»: مرتفع. در بعضی نسخه ها با سین آمده یعنی پهن شده. «السُری» رفتن در شب. فیروزآبادی گفته: «التمّره» بر وزن قبّره و «ابن تمّره» پرنده ای کوچکتر از گنجشک. «فغرفاه» دهانش را گشود. «الحَسَک» گیاهی که میوه آن به پشم گوسفند می چسبد. «غبیّا جاهلاً» یعنی اوعقلی ندارد که در سایر اشیاء همچون تصرفش در این امر خاص، تصرف کند پس معلوم می شود که این امر خاص الهامی از جانب مدبری حکیم یا خلقت و طبیعتی است که بر آن سرشته شده تا این امر خاص از آن به خاطر مصلحتی که دارد، صادر شود با اینکه خود او از این مصلحت نیز غافل است. و شاید این مطلب چیزی را که در باره حیوانات گفته می شود که آنها کلیات را درک نمی کنند، تأیید کند. «دلفت الکتبیه فی الحرب» یعنی پیش افتاد. و گفته می شود «دلفناهم» پس «العساکر» احتمال رفع و نصب دارد. «الرجل» با فتحه جمع راجل یعنی پیاده است. «انساب» با سرعت جاری شد و رفت. «لایوؤدها» برایش سنگینی نکند. «لجّة المآء» قسمت اعظم آب. «المجذاف» آنچه کشتی توسط آن حرکت می کند. «انتجع» چراگاه را در جایی یافت. «حافات الآجام» اطرافش. «عطف علی الشیء» با مواظبت به آن توجه کرد. فیروزآبادی گفته: «القرمز» رنگی ارمنی از عصاره کرمی در نی هایشان. «الحلزون» جنبنده ای است که در بعضی چراگاههای شتر وجود دارد. و از کلام امام علیه السلام ظاهر می شود که این دو یکی هستند. و ممکن است منظور این باشد که از رنگ حلزون پی بردند به کاربرد کرم قرمز برای رنگش زیرا این دو مشابه بودند.

(١)1- قال الدميري:التمّر:طائر نحو الاوزّ في منقاره طول،و عنقه أطول من عنق الاوزّ.و في المنجد:التم:طائر مائي شبيه بالاوزّ أطول منه عنقا.أقول:الظاهر أنّه غلط و صحيحه كما في القاموس و غيره:التمّر بالراء.دمیری گفته است: «التمّر» پرنده‌ای است مانند غاز که منقارش دراز است و گردنش از گردن غاز بلندتر. و در المنجد: «التم» پرنده‌ای آبزی شبیه غاز است با گردنی بلندتر. می‌گویم: ظاهراً این نادرست است و درستش چنانکه در قاموس و جز آن آمده «التمّر» با راء است.
(٢)2- فيه ما لا يخفی فان إدراك الكليات غير الفكر الذي بمعنى الانتقال من النتيجة إلی المقدمات و منها إلى النتيجة،و كذا هو غير قوة الفكر؛و الذي يلوح منه نفي قوة الفكر كالانسان و أمّا أصل الفكر و ادراك الكليات فلا.ط.در این سخن اشکالی است که پوشیده نیست؛ زیرا ادراک کلیات غیر از «فکر» است که به معنای رفتن از نتیجه به مقدمات و از آنها به نتیجه است، و همچنین غیر از نیروی فکر است. آنچه از این سخن برمی‌آید نفی نیروی فکر همانند انسان است، نه نفی اصل اندیشه و ادراک کلیات. (ط)