علی (ع) فرمود: بیعت نمیکنم.
گفتند: سوگند به خدا اگر بیعت نکنی، گردنت را میزنیم.
علی (ع) فرمود: «در این صورت بندهی خدا و برادر رسول خدا (ص) را کشتهاید».
عمر گفت: بندهی خدا آری، ولی برادر رسول خدا، نه (عَبْدُ اللَّه فَنَعَمْ!! وَ اَمّا اَخُو رَسُولِهِ فَلا).
ابوبکر در این هنگام ساکت بود و سخنی نمیگفت، عمر به او گفت: آیا علی (ع) را به بیعت امر نمیکنی؟!
ابوبکر گفت: تا فاطمه (س) در نزد علی (ع) است من او را بر چیزی اجبار نمیکنم.
در این وقت حضرت علی (ع) کنار قبر پیامبر آمد با چشمی گریان و صدائی حزنآور، فریاد زد:
یَابْنَ اُمَّ (عَمَّ- خ) اِنَّ القَوْمَ اسْتَضْعَفُونی وَ کادُوا یَقْتُلُونَنِی.
: «ای فرزند مادرم، این گروه مرا در فشار گذاردند و نزدیک بود مرا به قتل برسانند» ۳۸ .
گفتگوی ابوبکر با فاطمه
عمر به ابوبکر گفت: ما را نزد فاطمه (س) ببر، ما او را خشمگین کردهایم.
عمر و ابوبکر با هم به در خانهی زهرا (س) رفتند و اجازهی ورود خواستند، فاطمه (س) به آنها اجازه نداد، آنها به حضور علی (ع) رفتند و با آن حضرت در این مورد گفتگو نموده و او را واسطه قرار دادند، امام علی (ع) از فاطمه (س) اجازه گرفت، آنها به حضور فاطمه (س) آمدند، ولی فاطمه (س) روی خود را از آنها برگردانید، سلام کردند ولی فاطمه (س) جواب سلام آنها را نداد.
ابوبکر گفت: «ای حبیبهی رسول خدا! سوگند به خدا، خویشاوندان پیامبر (ص) در نزد من محبوبتر از خویشان خودم هستند، و من ترا از عایشه دخترم بیشتر دوست دارم، و دوست داشتم که در روز رحلت پیامبر (ص) به جای آن حضرت خودم مرده بودم، و بعد از او نمانده بودم، آیا مرا چنین مینگری که فضائل تو را میشناسم و در عین حال حق